سحرنوشت 14
-
تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 22:50
سحرگاهان است و جان خسته از قیل و قال دنیا، نه آفتاب را پناه است، نه مهتاب را قرار، که جز تو، کس را یارای آرامش نیست. دلم را به سوی تو میکشانم، با دستِ انابت به امید اجابت. و چه آرامش بخش است سخن گفتن تو؛ «لا تخافا إننی معکما»، پروردگارا؛ چه بیم اگر غم لشکر انگیزد، تاریکی عصیان کند و خلق خنجر زبان ...
کوهستان 1
-
تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 22:50
آنچه در کوهستان بال میگشاید، روح است و راز. آن روح نه خیال سبکبال قاصدک، که پرواز ژرفاندیش عقاب است. در کوه، نه سایهبان هست و نه آسایش، اما بلنداست و بلندای آن، پناه روح است. کوه دیوار نیست که در چهاردیواری ملال زمین محبوست کند، کوه نردبان است برای همنشینی با آسمان. کوه، سنگ است و سکوتی که سخن م...
کوهستان 2
-
تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 22:50
شریعتی گفت: شبِ کویر، شبِ بیداریست. و من میگویم: شبِ کوه، شبِ بعثت است؛ بعثتِ درونی، برخاستن از خاک، بالیدن در باد، اوج گرفتن تا بلندای آگاهی. اینجا شب، پایان کار نیست، آغاز است؛ نه خوابگاه جسم، که معراجِ روح است. شبِ کوه خاموش است و خموشنواز، نه چراغ دارد، نه فریاد، نه آواز. اما در این خاموشی، غ...
کوهستان 3
-
تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 22:50
اینجا در زاگرس، ماه نه فقط ماه است، که فانوسِ شبِ کوهستان، بلکه دیدهبانِ بیخوابِ بلندیهاست، که رازِ شب را آهسته بر سینهی سنگها حک میکند. شبِ کوهستان، شبِ عظمتِ خاموش است. شبِ مکاشفهی سنگها، مناجاتِ درختانِ بلوط و سماعِ ستارگان بر بلندای قله ها. نه بانگی، نه رنگی، نه فریبِ فانوسی، نه خندهی چ...
کوهستان 4
-
تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 22:50
و در زاگرس، روز نه فقط روز، که رواقِ روشنِ کوهستان، صیقلِ آیینهی آسمان، و گلدستهی زرینِ آفتاب است. پرتوِ هزاررنگِ خورشید، بر شانهی صخرهها می تابد و سایهی خنکِ درختان، در آغوشِ درهها میآساید. روزِ کوهستان، روزِ شکوهِ بیکران است؛ روزِ مکاشفهی درختان، مناجاتِ چشمهساران، و هجرتِ باد از ستیغ به...
کوهستان 5
-
تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 22:50
شریعتی گفت همه پیامبران از دل کویر برخاستهاند، اما من می گویم، کوهستان سرزمین الهام است، دیاری که صداها در آن خاموش نمیشوند، بلکه در پیچ و خم صخرهها طنین میافکنند. در کویر، انسان در خلوت خویش غرق میشود، اما در کوه، خدا را از ژرفای سکوت میشنود. کویر، مهبط سکون است، کوهستان، معراج جنون. آنجا که ...
کوهستان 6
-
تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 22:50
شریعتی گفت آنچه در کویر زیبا می روید خیال است و من می گویم آنچه در کوهستان پا میگیرد کمال است. آنجا آفتاب بر ماسهها میتازد و سراب دیده را میفریبد، اینجا قلهها سر به فلک میسایند و حقیقت را به دیده میکشند. کویر، خواب است و خاموشی، کوهستان، بیداری است و بالندگی. کوه، آزمون است و اندوه، صعود است ...
دوباره بهار
-
تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 22:50
دوباره بهار، دلِ اردیبهشتِ اینجا در سینهی خاطره میلرزد و عطرِ یاسهای بنفش از خاکِ هر کوچهباغ برمیخیزد زیرِ طاقِ بیکرانِ آسمان صدایِ نرمِ باران بر خوشههای یاد تو مینشیند تو نیستی و من با هر نفَسِ بیصدا نامت را میخوانم و دوباره بویِ یاس، در پیچِ کوچهباغهای شهر آرام، چون عطرِ تو، بر جانم می...
بهانه
-
تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 22:50
گاهی روزها میرسند، بیآنکه صدایی بکنند. میآیند، اما انگار چیزی کم دارند. آفتاب هست، آدمها هستند، کارها و ساعتها سر جای خودشاناند، اما چیزی انگار جایش خالیست. این روز، آدمی شبیه کسیست که میان کتابخانهای عظیم ایستاده، بیآنکه بداند کدام کتاب را باید بردارد. نه گرسنه است، نه تشنه، اما درونش ف...
ایران
-
تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 22:50
هر شب چند ساعت برق میرود، پیرزن همسایه شب را با شمع، صبح میکند میگویند سد کرج خشک شده! سگِ دشمن پشت مرز بو میکشد کودکان غزه گرسنه، مهاجران افغان دلواپس رسانهها لالایی مرگ پخش می کنند، دنیا، «از دلِ مرد مسلمان بیخبر» کارگران، پینه بر دست دارند، نان را هر روز از سنگ بیرون میکشند، مرد باید، تا ز...
عیش و طیش
-
تاریخ: 1401/10/2 ساعت: 0:39
✍️ مهراب عالــیملاباجی نزدیکمان شد، سر به گوشمان چسباند و عارض شد:- اعلی حضرت فروغ السلطنه برای دست بوسی شرفیاب شده اند.غضبناک، سگرمه ها را در هم کشیدیم و گفتیم: مگر نگفتیم تا مهمان ها نرفتند، زن ها در انظار آفتابی نشوند.- تصدقتان گردم، غبار ملال بر خاطر مبارک آسای همایونی ننشانید. ما عارض شدیم اما ...
تو که نیستی
-
تاریخ: 1401/10/2 ساعت: 0:39
تو که نیستی✍️ مهراب عالـیتو که نیستی،عبوسِ ظلمت سرما، سایه اش را بر سر باغچه ریخته و شلاق طوفانِ طاغی بر هیبت شاخه ها نشسته است.چه فرق می کند اردیبهشت باشد یا آذر؟تو که نیستی،ماه ها در ملالی گنگ به خویش می پیچند، فصل ها دیگر گونه می چرخند و سال ها در سکوت می میرند.تو که نیستی،عطر تو که در کوچه های ش...
بیفشان
-
تاریخ: 1401/10/2 ساعت: 0:39
✍️ مهراب عالـیبر ملال سنگ فرش کوچه های شهربر دالان تو در تو بی توییبر لُجه هایِ ژَرفِ خاطرت، که نفس در سینه می کند تباهبر طاق ایوانبر طاقتی که طاق شدهبر آسمان رنگ پریدهبر هوهوی بادبر هوای رقیقبر ابرهای سیاهبر سکوت سترون سایه هابر شره های بارانبر خرمن های خیس خوردهبر دشت های مه زدهبر دختران شرمبر گیس...