✍️ مهراب عالـی
بر ملال سنگ فرش کوچه های شهر
بر دالان تو در تو بی تویی
بر لُجه هایِ ژَرفِ خاطرت، که نفس در سینه می کند تباه
بر طاق ایوان
بر طاقتی که طاق شده
بر آسمان رنگ پریده
بر هوهوی باد
بر هوای رقیق
بر ابرهای سیاه
بر سکوت سترون سایه ها
بر شره های باران
بر خرمن های خیس خورده
بر دشت های مه زده
بر دختران شرم
بر گیسوان بریده ی آفتاب، که می تراود روشنی از پیچ و تابشان
بر خوشه های گندمزار
بر بویِ دلپذیر نان
بر سبزه های بهاری که می تراود زندگی در نمورشان
بر یوردهای بنفشه و رازقی
بر بابونه ها
بر گلسنگِ زرد رنگ خزان
بر غروب که می ماسد غمی روی دل
بر سوزِ سرکشِ سرمای دی ماه، که سردخندی آهسته از لبان می گریزد
بر دست ها...
بر تن ها...
بر گوشه ی خیال...
بیفشان جرعه ای از عطر یاس ها را
ما را در سایت محـــــراب قلم دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 103