خرید بک لینک

سحرگاهان است و جان خسته از قیل و قال دنیا، نه آفتاب را پناه است، نه مهتاب را قرار، که جز تو، کس را یارای آرامش نیست. دلم را به سوی تو می‌کشانم، با دستِ انابت به امید اجابت. و چه آرامش بخش‌ است سخن گفتن تو؛ «لا تخافا إننی معکما»، پروردگارا؛ چه بیم اگر غم لشکر انگیزد، تاریکی عصیان کند و خلق خنجر زبان برگیرند؟ چون تو با مایی، خوف کجاست؟ چون تو در دل ما نفَس می‌کشی، هجمه وحشت را چه باک؟

برچسب: نویسنده: سپیده شاکری تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 22:50

آنچه در کوهستان بال می‌گشاید، روح است و راز. آن روح نه خیال سبک‌بال قاصدک، که پرواز ژرف‌اندیش عقاب است. در کوه، نه سایه‌بان هست و نه آسایش، اما بلنداست و بلندای آن، پناه روح است. کوه دیوار نیست که در چهاردیواری ملال زمین محبوست کند، کوه نردبان است برای همنشینی با آسمان. کوه، سنگ است و سکوتی که سخن می‌گوید. دره‌هایش حدیث‌اند، قله‌هایش خطبه و بادش مرثیه‌ای بی‌کلام برای جان‌های خسته و روح‌های عصیانگر.

برچسب: نویسنده: سپیده شاکری تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 22:50

شریعتی گفت: شبِ کویر، شبِ بیداری‌ست. و من می‌گویم: شبِ کوه، شبِ بعثت است؛ بعثتِ درونی، برخاستن از خاک، بالیدن در باد، اوج گرفتن تا بلندای آگاهی. اینجا شب، پایان کار نیست، آغاز است؛ نه خوابگاه جسم، که معراجِ روح است. شبِ کوه خاموش است و خموش‌نواز، نه چراغ دارد، نه فریاد، نه آواز. اما در این خاموشی، غوغایی‌ست… غوغای نَفَس‌های هستی، غوغای خلوتِ راز، غوغای روح های طغیانگر. اینجا شب، سایه نیست، سلوک است؛ نه سیاهیِ هراس، که صیقلِ احساس.

برچسب: نویسنده: سپیده شاکری تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 22:50

اینجا در زاگرس، ماه نه فقط ماه است، که فانوسِ شبِ کوهستان، بلکه دیده‌بانِ بی‌خوابِ بلندی‌هاست، که رازِ شب را آهسته بر سینه‌ی سنگ‌ها حک می‌کند. شبِ کوهستان، شبِ عظمتِ خاموش است. شبِ مکاشفه‌ی سنگ‌ها، مناجاتِ درختانِ بلوط و سماعِ ستارگان بر بلندای قله ها. نه بانگی، نه رنگی، نه فریبِ فانوسی، نه خنده‌ی چراغی؛ تنها سکوت است و سکوت که همچون دعای عارفی شب‌زنده‌دار، در دامنه‌ها طنین می‌افکند. باد، پنهانی از شیارِ دره‌ها عبور می‌کند، چنان که ذکری بی‌کلام بر لبانِ

برچسب: نویسنده: سپیده شاکری تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 22:50

و در زاگرس، روز نه فقط روز، که رواقِ روشنِ کوهستان، صیقلِ آیینه‌ی آسمان، و گلدسته‌ی زرینِ آفتاب است. پرتوِ هزاررنگِ خورشید، بر شانه‌ی صخره‌ها می تابد و سایه‌ی خنکِ درختان، در آغوشِ دره‌ها می‌آساید. روزِ کوهستان، روزِ شکوهِ بی‌کران است؛ روزِ مکاشفه‌ی درختان، مناجاتِ چشمه‌ساران، و هجرتِ باد از ستیغ به دامانِ دشت. نه شتابی، نه اضطرابی، نه فریبی، نه حجابی. تنها نور است و نور، که همچون اذانِ سحرگاهی، در دامنه‌ها جاری است.

برچسب: نویسنده: سپیده شاکری تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 22:50

شریعتی گفت همه پیامبران از دل کویر برخاسته‌اند، اما من می گویم، کوهستان سرزمین الهام است، دیاری که صداها در آن خاموش نمی‌شوند، بلکه در پیچ و خم صخره‌ها طنین می‌افکنند. در کویر، انسان در خلوت خویش غرق می‌شود، اما در کوه، خدا را از ژرفای سکوت می‌شنود. کویر، مهبط سکون است، کوهستان، معراج جنون. آنجا که کویر، رهروان را به صبر و سکوت می‌خواند، کوهستان، پیامبران را به بعثت و قیام فرا می‌خواند. محمد(ص) از حرا به بعثت رسید.

برچسب: نویسنده: سپیده شاکری تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 22:50

شریعتی گفت آنچه در کویر زیبا می روید خیال است و من می گویم آنچه در کوهستان پا می‌گیرد کمال است. آنجا آفتاب بر ماسه‌ها می‌تازد و سراب دیده را می‌فریبد، اینجا قله‌ها سر به فلک می‌سایند و حقیقت را به دیده می‌کشند. کویر، خواب است و خاموشی، کوهستان، بیداری است و بالندگی. کوه، آزمون است و اندوه، صعود است و جست‌وجو. هر گام، مبارزه‌ای است با شیب‌های تند، هر دم، نبردی است با بادهای سرد. در کویر، وهم از دل سکوت زاده می‌شود، در کوهستان، حقیقت از ژرفای صخره‌ها بیرون

برچسب: نویسنده: سپیده شاکری تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 22:50

دوباره بهار، دلِ اردیبهشتِ اینجا در سینه‌ی خاطره می‌لرزد و عطرِ یاس‌های بنفش از خاکِ هر کوچه‌باغ برمی‌خیزد زیرِ طاقِ بیکرانِ آسمان صدایِ نرمِ باران بر خوشه‌های یاد تو می‌نشیند تو نیستی و من با هر نفَسِ بی‌صدا نامت را می‌خوانم و دوباره بویِ یاس، در پیچِ کوچه‌باغ‌های شهر آرام، چون عطرِ تو، بر جانم می‌غلتد

برچسب: نویسنده: سپیده شاکری تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 22:50

گاهی روزها می‌رسند، بی‌آن‌که صدایی بکنند. می‌آیند، اما انگار چیزی کم دارند. آفتاب هست، آدم‌ها هستند، کارها و ساعت‌ها سر جای خودشان‌اند، اما چیزی انگار جایش خالی‌ست. این روز، آدمی شبیه کسی‌ست که میان کتابخانه‌ای عظیم ایستاده، بی‌آن‌که بداند کدام کتاب را باید بردارد. نه گرسنه است، نه تشنه، اما درونش فریاد می‌زند: «کافی نیست.» هرآنچه بوده‌ایم و کرده‌ایم، ناگهان سبک می‌شود؛ بی‌وزن، بی‌دلیل، بی‌جهت. در میان هیاهوی خیابان‌ها، در ازدحام مترو، چیزی را جست‌وجو

برچسب: نویسنده: سپیده شاکری تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 22:50

هر شب چند ساعت برق می‌رود، پیرزن همسایه شب را با شمع، صبح می‌کند می‌گویند سد کرج خشک شده! سگِ دشمن پشت مرز بو می‌کشد کودکان غزه گرسنه، مهاجران افغان دلواپس رسانه‌ها لالایی مرگ پخش می کنند، دنیا، «از دلِ مرد مسلمان بی‌خبر» کارگران، پینه بر دست دارند، نان را هر روز از سنگ بیرون می‌کشند، مرد باید، تا زنده بماند فساد در خانه لانه کرده، نه که موش در انبار گندم باشد، انبار در دهان موش است! اشعه‌ی ایکس پوست را نمی‌خراشد، روزگار است که کارد را به استخوان

برچسب: نویسنده: سپیده شاکری تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 22:50

✍️ مهراب عالــیملاباجی نزدیکمان شد، سر به گوشمان چسباند و عارض شد:- اعلی حضرت فروغ السلطنه برای دست بوسی شرفیاب شده اند.غضبناک، سگرمه ها را در هم کشیدیم و گفتیم: مگر نگفتیم تا مهمان ها نرفتند، زن ها در انظار آفتابی نشوند.- تصدقتان گردم، غبار ملال بر خاطر مبارک آسای همایونی ننشانید. ما عارض شدیم اما فروغ السلطنه اصرار داشتند شما را ببینند. حتماً امر مهمی حادث شده.زلفهای بورش را شلال روی شانه ریخته بود. بر ابروها وسمه بست و سرخاب بر لب ها گذاشته بود. با تبختر شاهانه پا از شمس العماره بیرون گذاشت و برقع از صورت برداشت. نرمه بادی که بر عمارت بادگیر می وزید زیر زلفانش افتاد و هر تارش را به سمتی تاراند.بارها به این جماعت اناث فرمایش کرده بودیم ایامی که این چشم آبی های هیز شرفیاب می شوند رعایت کنید.حالا در همین ایام که سرکنسول اجنبی، تخت پوست افکنده، کنگر خورده و لنگر انداخته، این بزکچی بی پدر و مادر حرمسرا یک دم بی کار ننشسته و دم به دم بر زلف و آبروی زنان وسمه می بندد. این فروغ السلطنه هم که نه ملاحظه غرور مردانه ما را می کند و نه حیثیت تاج و تختمان را... بزک کرده آمده خودی به ما نشان دهد.حسابی دَمَق شدیم. رگ گردنمان به پهنای دیوارهای حرمخانه باد کرد. نهیب کشیدیم ضعیفه این چه وضعی است؟ قباحت دارد پیش چشم هیز اجنبی سکه یک پولمان می کنی.گره در ابروها انداخت، رو بر گرداند و با غیض گفت: ما زن هستیم نه ضعیفه. ضعیفه خودت و آن جد و آباد خاقان نام و خفقان مسلکتان هستید.صرامت شمشیر زبان فروغ السلطنه زیر خروارها خاک بر استخوان های پوسیده مان نشست و خواب خوش از چشمانمان پراند. چشم باز کردیم کاخ پر بود از دخترکان سر لخت که خشمگینانه به سنگ قبر ذات مبارک همایونی می نگریستند...عیشمان بد جور طیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده شاکری تاريخ: جمعه 2 دی 1401 ساعت: 0:39

تو که نیستی✍️ مهراب عالـیتو که نیستی،عبوسِ ظلمت سرما، سایه اش را بر سر باغچه ریخته و شلاق طوفانِ طاغی بر هیبت شاخه ها نشسته است.چه فرق می کند اردیبهشت باشد یا آذر؟تو که نیستی،ماه ها در ملالی گنگ به خویش می پیچند، فصل ها دیگر گونه می چرخند و سال ها در سکوت می میرند.تو که نیستی،عطر تو که در کوچه های شهر نمی پیچد، تن نحیف خوشه ها در غربت باغچه فرسودست.تو که نیستی،دیرگاهی است یاس ها رُست نتوانند و چه غریبانه از شهر رخت بربسته اند... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده شاکری تاريخ: جمعه 2 دی 1401 ساعت: 0:39

✍️ مهراب عالـیبر ملال سنگ فرش کوچه های شهربر دالان تو در تو بی توییبر لُجه هایِ ژَرفِ خاطرت، که نفس در سینه می کند تباهبر طاق ایوانبر طاقتی که طاق شدهبر آسمان رنگ پریدهبر هوهوی بادبر هوای رقیقبر ابرهای سیاهبر سکوت سترون سایه هابر شره های بارانبر خرمن های خیس خوردهبر دشت های مه زدهبر دختران شرمبر گیسوان بریده ی آفتاب، که می تراود روشنی از پیچ و تابشانبر خوشه های گندمزاربر بویِ دلپذیر نانبر سبزه های بهاری که می تراود زندگی در نمورشانبر یوردهای بنفشه و رازقیبر بابونه هابر گلسنگِ زرد رنگ خزانبر غروب که می ماسد غمی روی دلبر سوزِ سرکشِ سرمای دی ماه، که سردخندی آهسته از لبان می گریزد بر دست ها...بر تن ها...بر گوشه ی خیال...بیفشان جرعه ای از عطر یاس ها را ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده شاکری تاريخ: جمعه 2 دی 1401 ساعت: 0:39

صفحه بندی