سحرگاهان است و جان خسته از قیل و قال دنیا، نه آفتاب را پناه است، نه مهتاب را قرار، که جز تو، کس را یارای آرامش نیست. دلم را به سوی تو میکشانم، با دستِ انابت به امید اجابت. و چه آرامش بخش است سخن گفتن تو؛ «لا تخافا إننی معکما»، پروردگارا؛ چه بیم اگر غم لشکر انگیزد، تاریکی عصیان کند و خلق خنجر زبان برگیرند؟ چون تو با مایی، خوف کجاست؟ چون تو در دل ما نفَس میکشی، هجمه وحشت را چه باک؟
برچسب:
نویسنده: سپیده شاکری