
✍️ مهراب عالــیملاباجی نزدیکمان شد، سر به گوشمان چسباند و عارض شد:- اعلی حضرت فروغ السلطنه برای دست بوسی شرفیاب شده اند.غضبناک، سگرمه ها را در هم کشیدیم و گفتیم: مگر نگفتیم تا مهمان ها نرفتند، زن ها در انظار آفتابی نشوند.- تصدقتان گردم، غبار ملال بر خاطر مبارک آسای همایونی ننشانید. ما عارض شدیم اما فروغ السلطنه اصرار داشتند شما را ببینند. حتماً امر مهمی حادث شده.زلفهای بورش را شلال روی شانه ریخته بود. بر ابروها وسمه بست و سرخاب بر لب ها گذاشته بود. با تبختر شاهانه پا از شمس العماره بیرون گذاشت و...
ادامه مطلب